0 نظر

رمان ایرانی سال بلوا نوشته عباس معروفی گذری بر زندگی دختری دارد که بین عشق و شهرت، شهرت را بر می گزیند و سر انجام توسط همین شهرت به قتل می رسد.

سال بلوا

سال بلوا

درباره کتاب سال بلوا

؛دار سایه درازی داشت. وحشتناک و عجیب. خورشید که برمی آمد، سایه اش از جلو همه مغازه ها و خانه ها می گذشت؛

با این صحنه شگفت سال بلوا آغاز می شود. داستانی که در آن همه چیز منظم است و منظم نیست؛ داستانی که تاریخی است و تاریخی نیست؛ داستانی که روایتش خطی است و در عین حال سیال است. ماجرا عمدتا از زبان دختری روایت می شود که پدرش سرهنگ است و در آرزوی صعود از پله های ترقی مدام سقوط می کند. سرهنگ هرگز به پایتخت خوانده نمی شود، دخترش نیز به جای آن که همسر ولیعهد و ملکه ایران شود، دل سپرده به عشق کوزه گری غریب به ناچار به همسری پزشکی در می آید که سرانجام قاتل اوست. تصویر موشکافانه مظلومیت زن ایرانی، مظلومیت مرد هنرمند ایرانی و تاریخ پرهراس یک سرزمین کهنسال، از سال بلوا رمانی ساخته است که هرگز فراموش نمی شود.

نوشا دختر سرهنگ نیلوفری است که در 17 سالگی در کوچه عاشق حسین کوزه ساز غریب و آواره می شود. دکتر معصوم هم دکتر خوش قیافه و میان سال شهر است که خواستگار نوشاست و نوشا بین عشق و شهرت، شهرت را بر می گزیند و زن دکتر می شود. نوشا خبر ندارد که با گذشت زمان عاشق تر و عاشق تر می شود و…

درباره نویسنده

عباس معروفی، روزنامه نگار و نویسنده مشهور ایرانی، 46 سال دارد، جوایز داخلی و بین المللی بسیاری را از آن خود کرده و مدتی است ایران را به ناچار ترک گفته است. معروفی اکنون ساکن آلمان است، همچنان می نویسد و تسلطش بر شیوه های مدرن داستان نویسی و شناختش از تاریخ و اسطوره او را در زمره پرمخاطب ترین نویسندگان ایرانی قرار داده است.

جملاتی زیبا از کتاب سال بلوا

* اگر کم توقع نبود، هر دو ما سرنوشتی یکسان می داشتیم، چه او پیغمبر من بود، چه من خدای او می شدم. و روزگار چه بازی بدی با ما داشت.

* به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همین جوری دو تا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند، می خواهد پر بکشد.

* مردها همیشه تا آخر عمر بچه اند، این یادت باشد.

* کاش تولد من هم می ماند برای بعد، به کجای دنیا بر می خورد؟

* نگاه کن چه قدر حقیرند، مثل بچه های لجبار روح آدم را می جوند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند. آدم دلش می جوشد و سر می رود. نه به عشق فکر می کنند، نه گذشته ها یادشان می آید، و یادشان نیست که روزی روزگاری گفته اند : دوستت دارم.

* چرا زن ها این قدر بدبختند که همیشه باید انتظار بکشند؟

* توی دلم گفتم پدر، می دانید اولین خون چه معنایی دارد؟هیچ معنای خون را می فهمید؟ همه ی دخترها یک روزی در ذهنشان از پدرشان می پرسند و پدرها هیچ جوابی ندارند، هیچ، هیچ، هیچ.

* وقتی خدا می خواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت، چه حوصله ای! این موها، این چشم ها…. خودت می فهمی؟ من همه این ها را دوست دارم.

* کارم از تکیه گذشته. دلم می خواهد توی بغلت بمیرم.

* چه می دانستم هر چه زمان بیش تر می گذرد من عاشق تر می شوم؟ عاشق مردی که تا سر حد مرگ مرا دوست داشت اما شاید نمی خواست یا نمی توانست مرا به چنگ بیاورد.

* می دانی اولین بوسه ی جهان چه طور کشف شد؟

* دست هاش تا آرنج گلی بود گفت که در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دست هاش به کار بود، تکه نخی را به دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند.

مشخصات کتاب

* دسته بندی(ها): داستانی، ادبیات، رمان ایرانی
* ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
* حجم فایل: 1.96 مگابایت
* تعداد صفحات: ۱۴۴ صفحه
* نویسنده : عباس معروفی

به اشتراک گذاشتن این مطلب
منبع: